اين ترانه بوى نان نمى دهد
بوى حرف ديگران نمى دهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفره اى كه بوى نان نمى دهد
نامه اى كه ساده و صميمى است
بوى شعر و داستان نمى دهد
(زنده ياد قيصر امين پور)
...اين پست بوي نان مي دهد! در نزديكي نيشابور روستاي خوش آب و هوايي است به نام خرو ( بر وزن سرو) هفته گذشته در سفرم به خراسان، فرصتي شد(جهت بازديد از پروژه اي) يكي دو ساعتي در اين روستا باشم باران نم نم مي باريد و هوا بد جوري مست كننده و نشاط انگيز بود. تا دوستان آماده عزيمت شوند به اتفاق يكي از همراهان پياده در كوچه پس كوچه هاي روستا به راه افتاديم، نم نم باران كم كم فرو نشست ، چند دقيقه بعد بوي نان تازه فضا را دگرگون کردعجيب عطري بود، همراهم را گفتم برويم دنبال سرچشمه اش چند صد متر آنطرف تر منشاش را يافتيم (پيدا كنيد ضريب نفوذ عطر نان تازه در هواي پاك پس از باران روستا را- در تهران دودآلود خيلي وقتها از جلوي نانوايي هم كه رد شوي متوجه عطر نان نمي شوي ) ناني گرفتيم و جاي همگي خالي ( وصف العيش ، نصف العيش) نانش هم واقعا نان بود، البته همراه نان کمی افسوس هم خورديم كه بعيد بود به اين زوديها چنين ناني گيرمان بيايد.
؟ : روز عيد غدير خم تصميم گرفتيم به همراه خانواده - باتوجه به خلوتی نسبی تهران و نبود طرح ترافیک - سري به چند مركز فرهنگي هنري بزنيم خوشبختانه به همت متوليان و برنامه ريزان فرهنگي تمامي آنها تعطيل بودند. البته باز جاي شكرش باقي بود كه پليس هاي محترم راهنمايي رانندگي با جديتي بيش از روزهاي قبل در محل كار حاضر و بدون فوت وقت مشغول نوشتن قبض هاي جريمه بودند و البته گشت هاي ارشادي نيروي انتظامي هم حضوري فعال داشتند!( بيت: مسئولان عزيز و فرهيخته ما! اگر به حكمت ببندند دري - براي ايجاد زحمت حتما گشايند درهاي ديگري!)
بنگام لينك و بنگام عكس: دسترسي راحت تر به لينكها و دسته بندي آنها، باعث ايجاد بنگام لينك شد ، بنگام عكس هم که ثبت لحظاتي از سفرهايم است عكسها عکس لحظه است دنبال عکس حرفه ای نباشید امیدوارم به تدریج بهتر و اصولی تر شوند.
سال پيش شب يلدا در خانه تنها بودم بي هندوانه و بي آجيل و بي انار، يلدايم را با اينترنت قسمت كردم، بنگام هم همان شب ناخواسته متولد شد(بي برنامه و شايد كمي بي هدف) امسال بلندترين شب سال رادر قطار مشهد به تهران بودم جالب اينكه در قطار هم آجيل خورديم و هم هندوانه و هم انار( فاعتبرو يا اولي الابصار)
1- روضه :كمتر معلمي است كه لذت نبرد از اينكه ببيند شاگردانش تلاش مي كنند و نتيجه هم مي گيرند. بعضي از بچه ها از همان اول سال درسشان را مي خوانند بعضي ها هم آنقدر باهوشند كه هر وقت اراده كنند گليم خودشان را از آب مي كشند اما عده اي هم هستند كه اگر حواست بهشان نباشد عقب مي مانند و بايد دنبال راهي باشي براي آنكه از جمله اين راهكارها امتحانات ويژه است مثلا اعلام كني اگر در اين امتحان نمره گرفتي نمرات منفي و زير فلان از كارنامه حذف مي شود يا چند نمره به فرضا ميان ترم اضافه ميشود.
بعضي وقتها خيلي خوب جواب مي دهد بعضي تنبلها و بازيگوشها بيدار مي شوند و سعي مي كنند از اين ميان بر استفاده كنند و به مسير اصلي برگردند. اما براي بعضي ها هم بي اثر است و خيلي حالت گرفته مي شود ببيني برخي كه استعداد خوبي هم دارند از اين فرصتها استفاده نمي كنند و ...
چه حالي دارد خدا وقتي اين همه فرصت ويژه مي دهد، رمضان، قدر، و... آدم ...
* فكر كنم همه آنها كه معلمي كرده اند حس شبه خدايي را تجربه كرده اند. پاداش به تلاشگران، تنبيه خطاكاران، ترساندن از روز امتحان، ثبت نمرات و رفتار دانش آموزان، ....
2- ديگران : ( از وبلاگ noqte.com خالديان ) ... (بهتر است سحري خصوصيات وعدهي نهار را داشته باشد تا از گرسنگي در طول روز جلوگيري شود). و يا آگهيها و نقل قولهايي كه روزه موجب سلامت جسم شماست. خب پس اين وسط خدا و گرسنگي كشيدن كجا رفت!؟ اصلاً رمضان بدون گرسنگي با شعبان چه فرقي دارد!؟ طرف سحري دو ديس برنج همراه ران و سينهي مرغ چاق و چله به اضافه يك كيلو خرما را توي سوراخ گردنش ميريزد و افطاري هم دو برابر آن را ميبلعد كه چي شده، روزه فرمودند. در طول روز هم سگرمههايش در هم است و جواب كسي را نميدهد و براي كسي هم كاري انجام نميدهد.
اين نفس رمضان و روزه گرفتن مگر براي اين نيست كه گرسنگي بكشي تا درد آن گرسنهي بيچاره را بفهمي؟ كدام سلامت جسم؟ كدام جلوگيري از گرسنگي؟ سر چه كسي كلاه ميگذاريد؟ ما يا خدا!؟ راست ميگويي مثل همان گرسنهي مستمند سحري نان خشك بخور، در طول روز كار سخت و طاقتفرسا بكن بعد افطاري دوباره مثل او همان نان خشك را بخور تا بفهمي روزه گرفتن و گرسنگي كشيدن يعني چه و برخي همنوعانت چگونه زندگي ميكنند. نه!؟
بنگام پس از شروع به دليل مسافرتهاي پي در پي ( حساب كه كردم حدود 24000كيلومتر طي مدت سه يا چهار ماه) دچار وقفه شد بعد هم كه خواستم از سفرها چيزي بنويسم درگير امتحاني شدم كه اگرچه وقت چنداني براي مطالعه آن نگذاشتم اما هر وقت پس 4ساعت وبگردي و ولگردي خواستم دو سه سطر بنويسم . عذاب وجدان سر و كله اش پيدا مي شد كه آقاجان امتحان داري و ... با عرض پوزش از همه دوستاني كه آمدند و نبوديم از حالا به بعد هستيم.
1- ترجيح مي دهم بجاي توضيح در خصوص تاخير در نوشتن و به روز كردن وبلاگ فعلا بنويسم.
2- تامل : بعضي از عبارات را بارها مي شنويم و بي تاملي مي گذريم اما ناگهان همين عبارت تكراري مي گيردمان حسمان درگير ميشود مكث وتامل و ... امام حسين در روز عاشورا خطاب به كوفيان مي گويد: يا اشباه الرجال و لا رجال... ( از آن عبارت ها است كه هر جور ترجمه اش كني حس و معني و ارزشش فدا مي شود . واقعا اگر در آن جمع كسي بود آن حرف بسي بود( كه كسي بود و آن هم حر بود)) اين جمله چند روزي ذهنم را درگير كرده بود در اداره با يكي از همكاران در همين زمينه و مصداقهاي مردی و مردانگی صحبت مي كرديم كه ناگهان يكي ديگر از همكاران وارد بحث شد وگفت : آره قديميها همه مردها سبيل داشتند، اما الان مردها سبيل ندارند كه هيچ موهايشان را هم بلند باقي ميگذارند !!(خدایا ما را با صابرین محشور فرما )
3- توبه فرمايان : رفته بودم انقلاب براي خريد كتاب. روي شيشه يك كتابفروشي پوستري بود كه سي دي انيميشن هاي سيا ساكتي و داوود خطر ( انيميشن هاي راهنمايي ورانندگي در خصوص آموزش ترافيك و..) را تبليغ مي كرد . بزرگ نوشته بود همراه با حركات موزون سيا ساكتي و دوستان با توجه به دولتي بودن تهيه كننده انيميشن ها(نيروي انتظامي ) و سابقه اين نيروها و ديگر نيروها در مبارزه همه جانبه باحركات موزون؛ تامل برانگيز بود.
4- استدلال قوي : روحاني محترمي در يكي از برنامه ها ي تلويزيوني در خصوص نام و فرزندان و هويت و... صحبت مي كرد در ضمن صحبتها گفت : شما مي توانييد بگوييد حسن آقا ،علي آقا، محمد آقا، اما چقدر سخت است بگوييد مثلا شاهرخ آقا !! يكي نبود بگويد اولا گفتن رضا آقا، مرتضا آقا، مصطفي آقا و.. هم سخت است و بايد گفت آقا رضا، آقا مرتضي و البته آقا شاهرخ دوما گيرم كه نتوانستيم آقا را بگوييم اين چي را ثابت مي كند.
5- تصوير ويژه: در اتوبان صدر در حال رانندگي بودم يك آن متوجه شدم 5 يا 6 عدد ميله سپيد رنگ درخشان با سرعت به سمت من مي آيد ( ميله هايي به طول 1.5تا 2 متر و قطر حدودا 5سانتي متر ) سرعت سقوط فرصت هر عكس العملي را گرفته بود .چند صدم ثانيه انتظار و .... برخورد. ميله ها با شيشه جلوي ماشين برخورد كردند اما چيزي نشد. ميله ها برف هاي روي كابل هاي فشار قوي بودند كه با آفتابي شدن هوا بر اثر وزن خود و يا شايد عبور پرنده اي به طور ناگهاني سقوط كرده بودند ...( توضيح : تصويرهاي ويژه تجربيات تقريبا بصري هسند كه احتمال اتفاق افتادنشان براي ديگران خيلي ضعيف است به همين علت مي نويسمشان. )
6- ديگران : آرت بوخوالد نويسنده طنز پرداز آمريكايي هفته پيش مرد اورا از زمان آغاز كار بانگ جرس مي شناختم (زماني كه مشتاق بودم زندگي هر روزنامه نگار و نويسنده اي رابخوانم) كتاب خاطرات او را هم از نمايشگاه كتاب خريده بودم ( توصیه می کنم گیرتان آمد بخوانیدش )چند جمله آخرين عمرش هم از طنزهاي دلنشین اوست :
- وقتی مسئولین ِ آسایشگاه در واشنیگتن، او را به خاطر سرسختی و عملکردهای خلاف قرارداداش در ادامه دادن به زندگی، پس از ماهها بیرون انداختند، در یادداشتی نوشت: «نمیدانستم که مردن هم میتواند این همه لذتبخش باشد».
- کمی قبل از مرگش گفته بود: «مردن برخلاف پیداکردن جای پارک که غیرممکن است، آسان است. هرجا که بروم، دلم برای تقلبهای دولت و دروغهای سیاستمداران تنگ نمیشود. چیزی که اذیتم میکند این است که در زمان زنده بودنم مشکل گرم شدن زمین حل نشد.»
- برای پس از مرگاش «یک ستون ِ غمانگیز» انتخاب کرده بود، که قرار بود با عنوان ِ «وقتی در بهشتم» در روزنامه منتشر بشود: «به امید دیدار دوستان! خوش گذشت. من از شهرتام حتی پس از مرگم مطمئنام، دستکم برای تقریبا سه سال».آخرین مطلب در واشنگتن پست
1- ورود به وبلاگستان پارسي: پيراهن و كفش و ساق بند و ... داخل ساك مي گذاري ساك را بر مي داري مي روي كنار زمين .بازي شروع شده و داغ و پرهيجان دنبال مي شود مي خواهي لباسها را برداري و وارد زمين شوي اما ؟ چيه ؟ چرا ايستادي؟ اصلا امروز بي خيال فردا زودتر مي ايم از همان اول بازي. امروز بازي را تماشا مي كنم.
روز بعد.... تماشاچي..
روز بعد.... تماشاچي...
روز بعد و روز بعد و سال بعد و سال بعد و...
بالاخره وارد بازي شدم.
2 – بازي شب يلدا : دومينوي بازي شب يلدا كه توسط اولين وبلاگ نويس ايراني ( به روايتي ) آغاز شده بود سرانجام به كرمان رسيد فعلا مرتضا وارد بازي شده است. براي ديدن بازي به اين استادیوم تشريف بياوريد.
3 – صحنه ويژه :امشب با عجله وارد خانه شدم يك سري مطلب قرار بود به دفتر نشريه ايميل كنم ( دير شده بود) هواي خانه سرد بود... با پا كامپيوتر را روشن كردم ...همزمان شير گازشومينه را باز كردم ...كبريت را هم روشن كردم ...موبايلم زنگ زد ...گوشی را برداشتم ...كبريت روشن را فرو كردم داخل ديسك درايو كامپيوتر! شانس آوردم سريع متوجه شدم.
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است
بلنداي شب يلدا و تنهايي و بي خوابي سببي شد تا قصد چند ساله در پيوستن به جمع اهل الوب والشبكه به سرانجام رسد . ترديد چرايي نوشتن ؟ مانع از حضور زودتر بود (در فرصتي مفصل بدان خواهم پرداخت).گذر روزگار و اتفاقات ايام اين ترديد را به ترغيب تبديل كرد.چند روز پيش خواندن مجدد متن عين القضات (ذيل مطلب آورده ام) عزمم را جزم كرد ديدم با آن همه ترديد باز هم نوشت (وگرنه اين متن از كجا به دست ما مي رسيد؟) القصه تنهايي شب يلدا كار دستمان داد و ناغافل در دامگه وب گرفتار شديم.
نوشته عین القضاه همدانی:
هرچه مينويسم پنداری دلم خوش نيست وبيشترآنچه دراين روزها نبشتم همه آن است که يقين ندانم که نبشتنش بهتراست از نانبشتنش .
ای دوست نه هرچه درست وصواب بود؛روابود که بگويند... ونبايدکه دربحری افکنم خودراکه ساحلش به ديد نبود؛وچيزها نويسم بي”خود“ که چون ”واخود“ آيم برآن پشيمان باشم ورنجور.
ای دوست ميترسم ـ وجای ترس است ـ ازمکرسرنوشت....
حقا ؛وبه حرمت دوستی ؛که نمی دانم که اين که می نويسم راه ”سعادت“است که ميروم ؛ ياراه” شقاوت “؟
وحقاکه نمی دانم که اين نبشتنم ”طاعت“ است يا”معصيت ؟“
چون درحرکت وسکون چيزی نويسم ؛رنجورشوم ازان بغايت !
وچون درمعاملت راه خدا چيزی نويسم ؛هم رنجورشوم .
چون احوال عاشقان نويسم نشايد
چون احوال عاقلان نويسم ؛هم ؛نشايد؛
وهرچه نويسم هم ؛نشايد
واگرهيچ ننويسم هم نشايد
واگر گويم نشايد
واگرخاموش گردم هم نشايد؛
واگر اين واگويم نشايدواگر وانگويم هم نشايد...
و اگرخاموش شوم هم نشايد !